سلام دوستای خوبم
نمایشگاه کتاب از ۱۲ اردیبهشت شروع میشه و تا ۲۲ ادامه داره
ولی از محلش دقیقا ْ اطلاع ندارم که مثل پارسال بازم مصلاست یا محل دائمیه .... خدا کنه تو اوون مصلای خراب شده نباشه
اگه کسی از دوستان اطلاع دقیقی داره به ما هم بگه ...
به احتمال زیاد جمعه همین هفته یعنی سیزدهم یه اردوی خودمونی به مقصد نمایشگاه داشته باشیم ..
در همین جا از همه دوستانی که این مطلب رو تا جمعه میخونن دعوت میشه که آمادگی خودشونو اعلام کننن ...
اگه نظر خاصی دارین تو نظرات بنویسید ...
ولی عمرا ْ اگه نظرتون اعمال بشه 
چون اصلا ْ مهم نیست و حرف اول و آخر رو خودم و البته یکی دیگه که اونم خودمم میزنیم ...
برگه های ثبت نام اردو رو هم میتونید از روزنامه فروشی های معتبر بگیرید .. فقط بجنبید تموم نشه ...
راستی تا یادم نرفته مخارج اردو تماما ْ با مدیریت وبلاگه ...
فقط کرایه اتوبوس و پول ناهار و هر چی بخورید ازتون میگیریم
برید حال کنید ... 
ضمنا ْ مجلس زنانه نیز در همان مکان منعقد میباشد ...!!!؟؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط محسن و مینو
|
بعد از مدتها که نه وقت و نه حوصله ی آپ کردن رو داشتم ... امشب در فاصله ی چند ساعت مونده به تحویل سال نو دلم نیومد این وبلاگ سوت و کورو همین طور به حال خودش بذارم ... یه دلیل دیگم واسه اپ کردن دومین سالگرد تاسیس این وبلاگه .... آره دو سال گذشت...
نمیدونم چرا عید امسال واسه من مثل عید سالهای دیگه نیست .... شاید واسه اینه که امسال بیشتر از سالای پیش با واقعیت هایی که اطرافمون میگذره برخورد کردم ... شایدم واسه اینه که وقت نکردم برم لباس نو بخرم ...؟؟؟!!! شاید ؟
ولی باوجود همه ی این چیزا بازم میشه خوشحال بود ... اگه درست ببینیم دلیل واسه خوشحال بودن زیاده که مهمترینش : سلامتیه ... این که ما یکبار دیگه میتونیم سال نورو بهم تبریک بگیم خودش خیلی نعمت بزرگیه ... اینو بدونید که :
زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست
و دلم بس تنگ است بی خیالی سپر هر درد است
باز هم میخندم آنقدر می خندم که غم از روی برود 
آرزو میکنم به بهترین و قشنگترین آرزوهاتون توی سال جدید برسید ...
ارزو میکنم خدا هر چه زودتر فاصله ها ر و بین شما و اونی که دوستش دارید برداره ...
وقتی سر سفره منتظر سپری شدن ثانیه های آخر نشستید واسه یه لحظه همه رو تو ذهنتون بیارید ... حتی اوونی که خیلی دلتون از دستش پره ... من که میگم اگه قراره از خدا چیزی بخوایم ازش بخوایم که یک لحظه هم بین خودش وما فاصله نندازه ...
اینو به همه دوستای گلم میگم :
سال نو مبارک ...
آخ که چقد حرف تو دلم مونه بود ...
اصلاْ نمیدونم کسی دوباره گذرش به اینجا میافته که من این چیزارودارم مینویسم ؟؟؟
ولی جون من هر کی اومد یه نشونی از خودش بذاره ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط محسن و مینو
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط محسن و مینو
|
وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد
وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد
وقتي زمين ناز تو رادر آسمانها مي کشيد
وقتي عطش طعم تو رابا اشکهايم مي چشيد
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود ونه دلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
يک آن شد اين عاشق شدن
دنيا همان يک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتي که من عاشق شدم شيطان به نامم سجده کرد
آدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تونه آتشی و نه گلی
چيزي نمي دانم از اينديوانگي و عاقلي...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط محسن و مینو
|
با هم بودنها مثل عقربه ثانیه شمار می دوند ...
و بی هم بودنها با طمانینه ساعت وار گام بر می دارند ...
و این فاصله لعنتی ...
که تلخی اش سایه گستر ایامم است
و حتی شیرینی لحظات کوتاه باهم بودن که همواره مملو از هراس اتمام
است مرا می گزند...
و شعری که ملکه ذهنم است ...
حرفهای ما هنوز نا تمام
تا نگاه میکنی وقت رفتن است
بازهمان حکایت همیشگی
پیش از آنکه فکر عزیمت ناگزیر شود
آه !!!
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود دیر می شود .....!!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط محسن و مینو
|

خاطرت آید که ان شب از جنگلها گذشتیم
بر تن سرد درختان یادگاری مینوشتیم
با من اندوه جدایی نمیدانی که چه ها کرد
نفرین به دست سرنوشت تو را از من جدا کرد
بی تو بر روی لبانم بوسه پژمرده گشته
بی تو از این زندگانی قلبم آزرده گشته
بی تو ای دنیای شادی دلم دریای دردستت
چون کبوتر های غمگین نگاهم مات و سردست
ای دلت دریاچه ی نور گر دلم را شکستی
خاطراتم را به یاد آر هر جا بی من نشستی
+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط محسن و مینو
|
براي هميشه دير کرده است...
آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند دل ديگري او را سير کرده است
خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است
گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است..
خنديد به سادگيم آيينه و گفت احساس پاک تو را زنجير کرده است
گفتم از عشق من چنين سخن مگوي گفت خوابي سالها دير کرده است
در آيينه به خود نگاه ميکنم ...
آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است
راست گفت آيينه که منتظر نباش
او براي هميشه دير کرده است
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط محسن و مینو
|
اگر می دانستی که
چقدر دوستت دارم
هیچ گاه بارن را بهانه ی آمدنت نمی کردی
رنگین کمان من....
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 7:58 بعد از ظهر  توسط محسن و مینو
|
بده دستاتو به من تا باورم شه پیشمی
میدونم خوب میدونی تو تارو پود و ریشه می
تو که از دنیا گذشتی واسه یک خنده ی من
من چرا نگذرم از یه پوست و خون به اسم تن
تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم
ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم
نمیدونم چی بگم که باورت شه جونمی
توی این کابوس درد رویای مهربونمی
میدونی با تو پرم از شعر وستاره
میدونی بی تو لحظه حرمتی نداره
میدونی در تو این خدا بوده که تونسته گل عشقو بکاره
وقتی حتی پیشمی دلم برات تنگ میشه باز
عشق تو تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز
به جون خودت که بی تو از نفس هم سیر میشم
نمیدونم چی میشه بد جوری گوشه گیر میشم
ممنونم که بچه بازیهامو طاقت میکنی
هر چقد بد میشم اما تو نجابت میکنی
هر کجای دنیا باشم با منی و در منی
نگران حال و روزم بیشتر از خود منی
میدونی با تو پرم از شعر وستاره
میدونی بی تو لحظه حرمتی نداره
میدونی در تو این خدا بوده که تونسته گل عشقو بکاره

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط محسن و مینو
|
من به بي ساماني
باد را مي مانم
من به سرگرداني
ابر را مي مانم
من به آراستگي خنديدم
من ژوليده به آراستگي خنديدم
سنگ طفلي ، اما
خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت
قصه ي بي سر و ساماني من
باد با برگ درختان مي گفت
باد با من مي گفت :
” چه تهيدستي مرد “
ابر باور مي كرد
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه مي بينم ، مي بينم
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط محسن و مینو
|
خیلی دنبال مطلب گشتم ولی چیزی گیرم نیومد
تا تصمیم گرفتم خودم برات بنویسم...
این سبد گل و همه گلهای دنیا رو تقدیمت میکنم.
.. مطمئنم همه ی ستاره های آسمون امشب به خاطر تو چشمک میزنن
با تمام احساسم تولدتو بهت تبریک میگم
آرزو میکنم همیشه خوشبخت باشی و هیچوقت غم سراغی از دل مهربونت نگیره...


نازنینم تولدت مبارک


+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط محسن و مینو
|
سلام...
با عرض پوزش به دلیل تاخیر در آپ کردن وبلاگ
سال نوی همتون مبارک ...
در ضمن چند روز پیش وبلاگمون یک ساله شد...

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط محسن و مینو
|
از تمام دنيا فقط چشمهايت را خواستم آيا آسمان سهم زيادي از دنياست؟

ولنتاین مبارک...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 8:15 بعد از ظهر  توسط محسن و مینو
|
******************************************************************
فرشتگان روزی از خدا پرسیدند : بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری غم را چرا آفریدی؟ خداوند گفت:غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من که خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد
******************************************************************

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 7:9 بعد از ظهر  توسط محسن و مینو
|
سلام . . . . . .
شب یلداتون مبارک....
به مناسبت فرارسیدن فصل زمستان و بارش برف سنگین در وبلاگ ما تعطیلی وبلاگ تا اطلاع ثانوی همچنان ادامه دارد....
+ نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط محسن و مینو
|